من نوشت!

می دانستیم که دگر نیستیم

گرد میزی جمع شدیم

پس از کمی قدم زدن و معطلی

و مطرح شد با دلایلی نیستیم

 

الهام و من

از آن جمع

هیچ حرفی ندارم که بگم

چون شبهایی بوده که من بی نهایت از جمع خوشحال بودم و همچنان آن حس با من هست

و روزهایی هم بوده که حرفی برای گفتن نداشته باشم ازش

 

الهام 22 مهر انشالله میره کربلا

ایام محرم هست و کمی بی انگیزه شدیم

بی انگیزه یعنی کمی بی رمق

شاید وابسته بودیم

ولی من اشتباه فکر میکردم،و انکار وابستگی رو بر نقش به عهده داشتن ها می دونستم ، این نقش رو داره،یا دارم

بر یه مرد نباید منت بذاری،چه کاری چه احساسی،قاطی میکنه

تکرار مکررات همیشه خوب نیست،ولی گاهی لازمه

اول شناخت داشته باش و بعد وارد کاری کن دوستات رو

خود رای نباش

شنونده که هستی،نذار تحمیل شه حرفها

 

به خاطر کسی نیومدی تو این راه که به خاطر نبودن کسی بری،باید در مسیر باد یا تولید برق کنی یا حرکت

مردهایی ک زیر حرفشون می زنن،دم دمی مزاج هستن

ضعیفن، دنبال رل زدن و عشق و حال هستن

رو بشناس دنیا جان

بشناس

گذر زمان جان عزیز

 

باید جنگید و بدست آورد

همین

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ،۱۳٩٥ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط we نظرات ()

از شنبه تا دیروز سه شنبه،منتظر اساسنامه بودم

 

سه شنبه یعنی دیروز،تلگرام پیام فرستادم ریس اداره که آقای فلانی ارسال نکردن وگفتن که فردا بهشون تماس بگیرم ... اقای فلانی اداره نیستن

 

امروز تماس گرفتم،اقای ریس اداره برنداشتن!و خودشون تماس گرفتن،و جویا شدن چی کار کردیم و اخرش گفتن درخدمتتون هستم و خوشحال شدم

 

شماره های اقای فلانی رو دادن،تماس گرفتم برنداشتن،خدا حفظ کند تلگرام را!پی ام فرستادم و جواب دادن و اساسنامه ها رو فرستادن...گفتن چن روز دفتر نبودن و شماره من در دفتر نوشته شده بود.

 

ما حال اساسنامه دستمان آمده!

 

هدف های تو فرشته ای را باید بند بند بنویسیم☺

 

عاطی و علیزاده درگیر سرچهای موسسه ها و توضیح در مورد اونها بودن

علیزاده،سرچ چن اساسنامه هم فرستاده بوده،الهام و فاطمه به دنبال تعاریف انجمن و کمپین و کانون و ... به بهزیستی شهر و گلستان ع لی،سر زدن

این روزها فکرم درگیره!فشار زیادی روم هست،فشار زیادی... حواسم به همه چیز باشه... حتی به نفر ششم ما که نیست،به برنامه ریزمون که وارد کارهای عملیش کنیم،اعتماد به نفس و آرامش بیشتری داشته باشه،نت داشتن و یا نداشتن بچها،که هزینه بیشتری در قبال بسته ندن و ...

قلبم دو روزه اذیت میکنه،اعلام وجود میکنه...

 

ممنون که اعلام حضور و وجود میکنی قلب جان ... قلب جان آرام باش ..آرام جان من ...

 

کمی شنونده ترشدم از وقتی که تصمیم گرفتم ادامه ندم ...

 

باید با دوستان تیم،به هدفهایی برسیم که می تونیم انجام بدیمد...بعد با مددکار اجتماعی صحبت کنم .. انجمن های بیماران و بعد درخواست رو بدیم🙂

 

خدایا به ما کمک کن ... نه به خاطراینکه حالمون تو این مسیر خوب خوب میشه،به خاطر همون کودکان بیمار... این قدرت رو بهمون بده خسته نشیم ... نه میشنویم ... تو ذوقمون می زنن.. هر حرفی .. درشت و بد و بیراه هم میشنویم ..صبور باشیم و فقط به هدفمون فکر کنیم

 

خدای درهای باز..خدای درهای بسته ... ما را از این آستانه بگذران

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٥ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط we نظرات ()

زنگ زدم که پیگیری کنم

 

نه،موازی

 

خود خانم مختا ری گفتن ک بذار من زنگ بزنم اقای حق پر ست

 

هماهنگ کنم،زنگ میزنم موبایلش،برنمیداره،موفق که شدم بهت خبر میدم

 

دلم بیرون میخواست،حجم اینهمه نه شنیدن،حجم اینهمه فشارفکری را نداشتم

 

زنگ زدم به فریده،او هم داشت به من زنگ می زد!

 

رفتیم بلاخره آن شربت معروف را خوردیم!اعتراض نوشتیم و بازار خرید سبزی کردیم.

 

به من زنگ زده شد که هماهنگ کردم،گفتم باشه میریم.حتما امروز ،الان

 

ذهنم مشغول بود،چی بگم،چی جوری بشینم،چه شکل راه برم،لبخند یادم نره،با خودم حرفها رو تکرار میکردم

 

به میدان اما م که رسیدم،تا سه راه جوی بار،پیاده برم،زنگ زدم مهدیه،حرف حرف حرف حرف تا آنجا

 

حرف از کنکور بود و صدای خنده های مهدیه،عاشق صداهای خنده هاشم،از من بزرگتره ولی می دونم خیلی باهام حال میکنه،تنها چیزی که تو زندگیم خوب حسش کردم خوووووووووب

 

طبقه دوم،در زدم،خنک بود،دوست داشتم وقت استراحت داشتم تا حرف بزنم

 

و همین شد!تلفن برای هماهنگی های چهارشنبه و جشن تهران و کانون موسیقی،جالب بود برام!

 

تلفن ریس اداره زنگ خورد،خودش داشت با تلفن دفتر حرف میزد،گوشیش رو داد بهم تا جواب بدم ببینم کیه!!منم پرسیدم و حرف زدم و گفتم یکساعت دیگه تماس بگیرین ایشون در دسترس نیستن 😀

 

من با این فکر رفتم که به در بسته نه موازی می خورم و به قول خانم مختا ری،می رم که چک و چونه بزنم!و چقدر حرا ست پایه و پیگیری داریم،دمش گرممممم

 

حرف زدم،از حوزه فعالیتیمان،چند نام بردم،چن موسسه،افراد سرشناس،حواسم به لبخند هام بود،حواسم به حرکت دست و صورت!اولین باری بود برای تاثیرگذری حرفام حواسم به خیلی چیزا بود!

 

از همکارش سوال پرسید،اینکه موازی نیست،این تو فرشته ایه اون نها ل

 

من یه لحظه مات شدم،دار چی میگن!بعد ورق برگشت!لطف خدا شامل حالمون شد انگار

 

گفتن به خانم فلانی چه ربطی داشت؟!هن ر مند رو میگفتن!

 

گفتن ایشون که کارشناس نیستن،کارشناسش اقا پیش نما زی هست و گفت خوب درخواست بنویسید!من خودمو نگه داشتم گه شمردهشمره تر حرف بزنم و تا تنور داغ است نان هایمان را بچسبانم!

 

گوشی رو برداشتن و زنگ زدن به اقای پیش نما زی،گفتن این دانشجو برای تو فرشته ای،کاراشون رو راه بندازین،رسیدگی کنین،مدیرش شمایی،در دانشکده هست،ولی دانشگاهی کار داشتن همکاری کنین،هرجا گیر کزدن به من زنگ بزنین،این دانشجو فوق اکتیو،انرژی و کار بلده

 

همین حین من یاد بچها تیم افتادم عکس العملهاشون،و کسی که نیست!پیشنمازی او را یادش بود!و وقتی فامیلیش رو گفتم تایید کرد...

 

من با پیشنمازی صحبت کردم،ولی انگار نچسب ترین مسئولی است که برخورد داریم!خدا بخیر بگذرانددددددددددد،کاش در حد گمان باشدددددددد

 

خوشحال بودم،از جمله خیالت جمع،نگران نباش

 

خوشحال بودم،دست خالی برنمیگشتم

 

خوشحال بودم ان همکار گفت،ترم چن؟دو؟ماشالله چه پشتکاری

 

همه این حرفها،برمیگرده به تیم ما،نه من

 

من فقط فوق اکتیو نیستم،لیدرمون فوق اکتیو تره،از آنهایی ک احساس فرمان دهی میکنه و بی کله میشه!

 

حوصله آشنا شدن با دانشجوها ندارم!یعنی حوصله آشنا شدن با شخص جدید!نمی دونم تا دوماه دیگه بهتر میشه این حوصله یا نه!چون اگه انشاله اکی شد،با اشخاص جدید زیادی آشنا میشیم برای مشارکت😭😭😭

 

 

 

چقدر امروز لذت بخش بود،کنکوری عزیزی برای تشکر زنگ زد،خودش زنگ زد و چهل دقیقه فیکس حرف زدیم،و چقدر خوشحال بود از حرفهام و من خوشحال تر که حرفهام یادش بود حتی قبل کنکور

 

خدای من ،سپاسگزارتم برای همه چیز،ببخش برای عادت بدم،تلاش میکنم ترک کنم،سخته سخت ... داره اذیت کننده تر میشه ولی ....

 

خدایا ،به تیممون و دوستام و من عزت نفس بده،عزیزمون کن

 

عزتی که آبرومون پیش بچها نره،به دستامون قدرت کمک و به دلمون مرحمت و به قدمهامون و جیبمون برکت بده

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٥ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط we نظرات ()

امتحان پراتیک برای اینکه نیوفتم،تجدید شد!

 

طول کشید و امتحان رو دادم،بعد یکی یکی تمام وسایلها اتاق پراتیک را چک کردم!کمد شماره پنج جا به جا ترین کمد و کمد شماره دو گیج کننده ترین کمد بود

 

ولی بلاخره یاد گرفتم تفاوت پنس و سوزن گیرها چی هستن!و یاد گرفتم چقدر ما آماتور بودیم از شان دولایه که چهارتا داشتیم استفاده نمیکردیم و مثل ترمکیها،از دو عدد شان از آن هجده عدد، برای پگ کردن استفاده میکردیم

 

خانم مختار ی گفته بود که تا چهار هستن،و من آخرین لحظه ای که اتاق پراتیک بودم یه و نیم بود،کیف و چادر رو بغل کردم بدو بدو!

 

عجله ای لازم نبود،مسئول ح راستمان خونسردتر از همیشه هست!با آن لهجه شیرینی محلیش که گاهی دوست دارم همیشه در اتاقش باشم و به تلفنهایش گوش دهم و یه دل سیر شارژ لهجه شوم

 

صحبت کردم،گفتم از خیلی چیزها

 

دو راه داریم

 

یا همان روال قبل خودمان ،تیم شخصی خودمان باشیم بدون هیچ پشتوانه ای و نامحدود کارمان را انجام دهیم

 

یا بیایم کانون شویم،زیر ذربین رویم،محدودتر از قبل شویم و پشتوانه داشته باشیم

 

انتخاب سخت هست!و فعلا به قصد انتخاب دوم،پیش می رویم!

 

ماهیت و اسم کانون دانشکده را کاش بتوانیم عوض کنیم،چه کنیم؟ما چه بلدیم؟چه هدف تمییز داده شده و برتری نسبت به کانون های دیگه انجام دهیم؟

 

به فکرم رسید دیروز،اصرارشان بر موازی کاری نشدن،بودجه است!اگر هر کانونی بودجه خاص خودش را داشته باشد و بروی زیرمجموعه شوی بهتر است برایشان!

 

حرف زدم ولی دلم لرزید

 

به اینکه خیلی بد مسیریست!نه آنکه هراس نرسیدن داشته باشم نه،از هم تیمی هایم لرزید ...اگر بازهم مسیر عوض شود ... چگونه توضیحی دهم که بیش از این احساس دلسردی نکنند!

 

پشتم لرزید از لیدر تویی هایی ک پای تلفن می گفت،و انگار دست تنها هستم نه آنکه قدرت به من دهد،اعتماد به نفس دهد که تومی توانستی،که تو در شهر خودت هستی و می تواانستی پیگیری کنی،که این مدت لیدر باش که کارها پیش رود...

 

اگر پیش آقای حق ش نا س ، رویم،اگر فاملیم را بپرسد و پسرعمویم ...شاید روزنه راهی پیش آید .. و یا شاید بدتر شود؟

 

نمیدانم!چقدر ادای کلمات در کار سخت است!حواست به همه چیز باشد که خراب نکند!که جمله ات ویران ساز نباشد!

 

من و خانم مختاری با چنگ و دندان تقلا داریم،او میگوید اگر از این ره نشد،باهم می رویم پیش معاون فرهنگی،اگر او هم انرژی شما را ببیند،بی نتیجه نمی ماند!

 

به گمانم نشد که با خانم هنر م ند صحبت کنن وگرنه تماس می گرفتند و اطلاع می دادند...

 

کاش بشود ما دیگر از این حواشی خلاص شویم و مسیر و مقصدمان واحد شود ...

 

که برنامه ریزمان خیالش راحت شود که برای چه برنامه می ریزد

 

امور مالیمان،بداند بودجه ای داریم،حالا شماره حساب رسمی داریم

 

دارد پیچیده می شود،کاش در این مسیر عاقلانه برخورد کنم که بهایی که می پردازیم برای بدست آوردن،کمترین ممکن باشد

 

کاش،چیزی که در این مسیر بدست میاوریم،تیممان را خیلی خوشحال کند پس از چن ماه نامتمرکزانه پیش رفتن و دلسردشدنشان

 

کاش لیدرقبلیمان بازگردد و با دست پرهای ما مواجه شود

 

کاش بازگردد...

 

کاش بماند بعد از ...

 

کاش صلاحش در ماندن باشد...

 

اللهم اشف کل مریض

 

*خدای درها باز،خدای درهای بسته،ما را ازین آستانه بگذران.

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط we نظرات ()

اولش ممنونم قلب جان

دریچه جان

بطن جان

اینکه می گویند ،چقدر آراممم،مدیون دردهای شمایم!

دردهای شما که تلنگری بود که دنیاجان،هیس،آروم ... آروم ...

تپش قلب!

من هر بار که از دانشکده برمیگردم سبزی می خرم!

خانم سبزی فروش و دخترش مرا می شناسند!

می دانستن،وقتی خانوم های دیگه اونجا هستن و روی سبزی بحث می کنن.. روی قیمت ... روی چن دست هزارها،من آرام ایستاده ام تا خانم ها بروند،تا آرام سبدی بگیرم و سبزی های موردعلاقه م را ورچین کنم و لبخندی بزنم که درسته؟ و بهایش را بپردازم و بروم!

امروز هم تکرار شد!

خانم سبزی فروش گفت : خیلی آرومی و مودب! که شلوغ هست صبر می کنی و می ایستی و هیچی نمیگی!صبر میکنی تا خلوت شه و سبزی برمیداری،انشالله خوشبخت بشی

لبخندی زدم ! دوستان اینجور نمیگن :D

امروز هم با یکی از اساتید خوش و بشمان شد!یعنی شد!

آن استاد جذاب که اولین برخوردم ، ما بهم برخورد کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم برای حفظ تعادل!

و دوست داشتم همیشه بگویم اجازه هست عکس بگیریم؟

امروز که آرام گفتم،با روی گشاده ای مواجه شدم که شبنم ،دوست همکلاسیم،برای عکس گرفتن ها اینقدر روی گشاده نشان نمی داد!!!!

و بعد ماجرای سند عکس ها در تلگرام

و بعد آن حرفهای از نوع بک گرند و عکس دوباره .. فردا بعد امتحان در حیاط!

بعد از تشکرش گفت ،ممنون دختر شمالی و با اخلاق

من از گفتن با اخلاق استاد،باز هم از پای تلگرام لبخند زدم

 

می دانم دلیل لبخندهایم چه بود!

دلیلش برخورد نامناسب با یکی از دوستان تیممان بود

نمی دانم چرا هیج کدام از قوانینی که برادرم به من یادآوری میکند یادم نمی ماند تا رعایت کنم!هیچکدام!

نمی دانم چرا درکم نسبت به دوستانم در حال نزول است!

چرا از این قاعده بودن با بزرگترها،نمی توانم با رده های سنی خودم درست برخورد کنم!

کاش قبل از آنکه دیر شود

برخورد و رفتارهایم را با آن دوست تغییر دهم!

چون خیلی زود دیر می شود

و حتی بدون بخشش!

 

امروز

آن تلفن و آن برخورد نا مناسبم

باعث شد

نپذیرم که دوباره دارم برمیگردم به خصوصیاتی که در این دو ترم گم کرده بودمشان!اخلاقم!

اگر با اخلاق بوده م ، در پشت تلفن نمی رنجاندم و باعث رنجش نمی شدم

اگر آرام بودم ،تند نمی گفتم که قطع کنم و از پای گوشم گوشی رو بردارم و بذارم جلوی دهانم

پس

حق دارم که نپذیرم که این از ویژگیهایم نشده دوباره!

که برمیگردد به شرایط!که باید نهادینه شود در همه شرایط!

نمی دانم!

کاش بتوانم تمییز دهم !

فردا روز شلوغی است!

امیدوارم خ مختار ی باشد و فرصت همفکری از نوع کانون باشد!

بعد آن ماهک برویم!

امیدوارم امتحان را با تسلط فکری بدهم!با تمرین کم هست ولی فکر همیشه یه قدم جلوتر است!

کاش بیشتر ازینها شرمنده کوچک مرد بزرگ نشوم!

 

خدای درهای باز ... خدای درهای بسته ... مارا ازین آستانه بگذران :)

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٥ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ توسط we نظرات ()

ما کمی در شوخیهایمان چاشنی پسر داشتیم،نه آنکه وعده غذاییمان پسر باشد در فکرمان!

درس می خواندیم و درگیرهای ذهنی خودمان را داشتیم.

در فضای مجازی بودند دوستان پسر،نه دوست(سکون) پسر!

رفتارهایمان با خطوط قرمز مغایرت نداشت و مثل کوه پشتمان بودند!حتی شدیدا غیرتی!بی آنکه ما را دیده باشند... بی آنکه عکس یهویی بخواهند،بی آنکه صدایت را شنیده باشند و احساست را لمس کرده باشند...

و یا دور تر نروم!در جمع پسرانه ای بزرگ شدم!که دختر نبود و من تک دختر بوده م!آنها در نقش دختر مادر هم بوده اند!پسردایی هایم را می گویم! و شاید در نوع خودشان مردان زندگی فوق العاده ای هستن!

در خانه سالمندان یکبار گفتم مردانی که این چنین هستن واقعا قابل ستایشن!

پسر در ذهن من نماد غیرت و همسر دوستی بود... نماد مغرور بودن و عشق به همسر بود!

چون با این نمادها بزرگ شده بودم!

برادرم به من یاد می داد چگونه با مرد ام برخورد کنم!وقتی حوصله ندارد چه کنم!وقتی خسته هست!وقتی کاری از من می خواهد!وقتی ...

 

یکبار گفته م،پسری را می خواهی ببینی؟بگذار بعد 23 سالگی!19-23 سالگیش را نبین!معادلات ذهنت را می پاچاند!( البته هیچ چیزی مطلق نیست!)

پسرهای دانشکده مان،این معادلات را در ذهن من پاچاندن!

تمام چیزهایی که فکرم نباید لمس می کرد را لمس کرد !

با دوستی صحبت می کردن و من آنجا بودم!

من به دوست گفتم او یکی را دارد،در دلش دارد!و حتی حاضرم بگوییم اسم کسی را خانوممممممممم و یا عزیزترین سیو دارد،این رفتار دختر گریزانه دو مفهوم دارد .. کسی را در قلبش دارد و نمی خواهد کسی جایش را بگیرد،یا کسی بوده است و در آن جای قلبش زخمی دارد و باز هم نمی خواهد کسی جایش را بگیرد!

پسر؛دختر گریز؟ متنفر؟

درست ؛هیچ چیز مطلق نیست،ولی او کاسه ای زیر نیم کاسه اش است

می گفت نه!او حتی می توانم بگویم به جریت از تو خنثی تر است و حتی یه فیلم بوووق هم ندارد ... حتی نمی داند فرق دختر و پسر چیست!

باهم به پارک رفته بودند!و خانومممم زنگ زد و دوست،گوشیش را دید!

نگاه ها بهم گره خورده بود و سکوت!

دوست گریه کنان زنگ زد ... دنیا ... تو خنثی نیستی لعنتی ... تو خنثی نیستی!تو توی لاکت رفتی ... تو می فهمی ولی وانمود می کنی نمیفهمی ...

و کلی حرفهایی که بازهم من سکوت ماتانه ای داشتم!

خانوممم را دید و گفت به درک!

گفتتتتتتتتتتتتتتتتت به درک!

و گفت وقتی دوست نداشت من بدونم .. و عصبانی شد که اگه من دیدم ....

شاید خواسته گذشته اش را پاک کند

آخه گذشته ای که بخواهد پاک شود،اسمش پاک نمی شود؟

و چقدر مرا با این جوابش قانع کرد! اسم در تلگرام می ماند!و تو پاک کن!می ماند!

و من بگویم ... دیلیت اکانت کند هم می ماند؟آی دی هم چت کند می ماند؟چرا نمی خواهی متوجه شوی! به این روابط می گویند همصحبت دیوانگیها! دل دادنی درکار نیست!

به این میگویند روزمرگی گذرانی

به این می گویند حرف حرف حرف حرف تا فراموشی

به این می گویند من باهاش بودم ... تو این مدت که باهات بودم

و

از هر چن صد فحشی که می توان در یک دقیقه گفت،این جمله بدتر است " باهاش بودم "

 

غیرت هایشان شده،زنگ بزنن به تو بگویند آن پسر کی بود که لایک کردی؟باهاش چت کردی؟

غیرتشان با مالکیت ادغام شده

مالکیت اجاره ای!

باهاش بوده م فقط!

 

در دانشکده به آن کوچکی چه دل و جریتی دارند آنها!و بعد خبر را به دوستانشان نشر می دهند ... فلانی؟ اینجوریست ... من باهاش یه ماه بودم!

رد کردن های یه ریکوست های معمولی و محدود کردن آشنایی با دوستان دانشگاهی

با کمتر چت کردنها

و نبودن در گروه های دانشگاهی در تلگرام

و بی تفاوت بودن در دانشکده

شاید کمی کمک کرد

کمک کرد که وقتی چت می کند مهندسی،وقتی می گوید من بلد نیستم رسمی حرف بزنم،تو به جمع حرف زدن ادامه بدی و رسمی و جدی .... فقط به کارت توجه کنی و بس!

حتی بگوید سرم درد می کند خوابم نمی برد

بگویی بهتر است به صفحه گوشیتان نگاه نکنید ، شب خوش

 

شخصیتهای متفاوتی از پسر دیده م

متفاوت

ولی باید کمی در رفتار با پسر قوی تر شوم

ضعف های بسیار دارم!بسیار!

اگر تیممان بزرگ تر شود،اگر مهمان پسر داشته باشیم

چالش بزرگی برایم می شود!

این تصور منفی را نسبت به انها نادیده بگیرم و به جنبه خیریه بودنشان توجه کنم!

باید

کمی

در

رفتارم

با پسران

تجدید

نظر کنم!

فعلا فقط کمی!

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ،۱۳٩٥ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط we نظرات ()

هفته ی آخر اسفند ماه بود .

درگیر آن کنفرانس و بحث های پیرامونش

حرف از آرزوها شد .... من ... او ....

من تیم ... او تیم ...

و شد یک تیم !

آمدن .. نشد و رفتن...

می دانم اشتباهات زیاد بوده اند! از آماتور بهتر از این ؟ از آدم مجازی بهتر از این؟اما دست از تلاش برنداشتیم!

 

ما شش نفر،هنوز همفکر نیستیم!اختلافاتی هست و آن را می دانم چرا!

کم توجهی هایی هست و آن را هم می دانم!

کدورت های سفید سیاهی هست ، بازهم آن را می دانم!

یه جاهایی از روزمره ، به نام لحظه رها سازی است! به نظر من!

من وقتی درگیر و دار تیممان هستم،رهایم!رها از هر دو جهان و شاید هر سه جهان ( + خیالاتم )

اما کاش دوستانمم این را داشته باشند!که از گفته های هم ناراحت نشوند،تکرار نکنند و نخندند،برای اشخاصی که بیننده هستند،نگویند و به سخره نگیرند

نمیگیرند،انشالله که نمی گیرند... لیکن نمود اینجوری دارد!

و چه تغییری در درونم این تیم ایجاد کرد

و چه تجربه هایی

و چه آشنا شدنهایی!

 

خدایا ممنونم برای اینکه تا این لحظه توانستم دیدگاه گورخری خود را محفوظ دارم!

که به شنیده هایم که از بدگویی های وی بود،گوش نسپارم،بدیهایش را ببینم و به رویش نیاورم ... بدیهایش را ببینم و از خوبیهایش بگویم

از روی بچگیم،دعوا بیوفتم و بحث و وی نگران تیم باشد و زنگ بزند بپرسد مشکلی ندارین؟

ما بچه پولداری نبودیم که وضع مالیمان خوب باشد که کمک کنیم،سرمایه ای داشته باشیم که کمک کنیم

ما در این تیم از خودمان ابتدا مایه گذاشتیم

گاها روزهای منتهی به برنامه ای برای داشتن پول ، مسیرهایی را پیاده می رفتیم،یا هزینه تماس را کاهش می دادیم که خودمان پولی داشته باشیم

یادم هست،جشن مرکز کودکان کم شنوا ، کسی پولی نداشت که روی هم بگذاریم تا برای آقای امیر هدیه تولد بخریم! همه امان زیر 10 تومن داشتیم برای یکماه! وما کمتر از بقیه!

و یا جشن اول!روز پدر!هنگام خرید 80 هزار تومان کم آوردیم و امورمالی الانمان،از حساب خودش قرض گذاشت!و آن روز چقدر من حس مبهمی داشتم ... حس مبهم!آن هشتاد تومن را تقسیم بر چن کنیم و پول را حساب کنیم!از جیب هایی که کمتر از 5 تومن هست!

دانشکده آمدیم تا غذاهایمان را برداریم و برویم!کارت کشیدم و دیدم 100 هزار تومان واریز شده است! بی دروغ اگر دانشکده بود،آنجا می پریدم هوا و دو لگد به آن دستگاه می زدم که دمت گرم خداجان!دل به دل راه دارد!

ما چند دانشجو هستیم که حتی نامتمرکز بوده ایم چون تجربه ای کم داشتیم و دنبال انتخاب راهی به راه دیگر!

و از صفر شروع شدنمان را دوست دارم!

لحظه ای که به گل فروش می گویی برای خانه سالمندان می خواهم و تا 60 درصد تخفیف می دهد ..بی آنکه بگویی تخفیف می دهید؟

لحظه هایی که دعای خیر می کنند،لحظه هایی که از ته دل می خندند و دعا خیر می کنند،حتی لحظه هایی که برای شادیهایشان کل کل می کنیم و بحث شوهر راه میندازیم!

شی هکردی؟

صدای خنده های بچه های بی سرپرست هنوز در گوشم هست!خنده های آن کودک وقتی کولی می دادم!با گوشهایم فاصله ای نداشت دهانش!ووو!چه کیفیت صدایی!

می دانی!

حس های متفاوتی تجربه شد به لطف خدا!

اولش سخت بود!اولش درهای بسته بود!اولش هیچی نبود!ولی شد!

قدم که برداری ، راه هموار می شود!

قدم برداریم!

 

خدایا مرسی

مرسی از آن اتفاق اول ترم

مرسی از آن کنگره

مرسی از همه نشانه هایی که در مسیر گذاشتی

مرسی که الان تیم داریم که دغدغه داریم

که شب به خاطرش با تاخیر می خوابم

که بیشتر از همیشه حضورت را لمس می کنم و دوستت دارم

نه به خاطر خودم

نه

به خاطر " خدا جون ... بگو سلامتی زودتر برگرده هایشان "

 

من،باید زنده بمانم

من نباید تسلیم شوم

روح من باید زنده بماند و تجرد

نگاه هایی به انتظار ماست

ما تیم خواهیم ماند.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ تیر ،۱۳٩٥ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط we نظرات ()

یکسال از دوره تحصیلی که گذشت،در حال کلنجار و پیدا کردن آن نقطه عطفی بوده ام که شروع شوم!

دوباره آن دنیایی شوم که آنتراک درسهایش به صدای پرستو گوش میدهد،سرش را از پنجره اتاق با زاویه 121 درجه مایل به بیرون می کند تا طلوع را ببیند،غروب را و بلکه در زمستان دماوند جان را ...

دنیایی شوم به شکار کرم های استتار شده در گلدان به کمین بنشیند،تا گلهایش مورد حمله واقع نشوند...

دنیایی شوم که تلاش می کند و تسلیم نمی شود ...

من آن دنیا نشدم .. و شاید منطقی بوده که آن دنیا برنگردم و دنیای دیگری شوم ...

اما

من دنیای مبدل را دوست نداشتم ... مرا آزرده خاطر می کرد و به نهایت بیخیالی رساند...

تا دو اتفاق به من کمک کردن آغاز شوم ...

هم زندگیم و هم خودم !

شاید اگر برگردم به آن روز و عکسش را از پروفایل دایی جان عزیزش نمی دیدم ، الان از خنده اش به عنوان محرک زندگیم نمیگفتم ...

خنده دار است!

 

نمیشناسمش!جویای حالش که می شوم با نمی دانم مواجه می شوم!

دایی های من نیز از حال من خبر ندارن!این به آن در!

عکس پروفایل دایی جان عزیزش،انرژی خنده هایش تلنگری زد به من! و من به خنده هایش صدا دادم .. افکت ... تکرار ... اوج و فرودی تا خیالم ... در من زنده شد!صدای خنده هایی که نا آشنا شدن با من!

حال روحی ام بازگردانی می شد ...

اما درس ...

تا خبر دعا برای کودکی رسید... علی جان ،کوچک مرد بزرگ پدرش!

خودخواه نبودم،ولی شدم ... بعد دیدن دردهایی گاهی کافرانه خودخواه می شوم .. گاهی ظالمانه خودخواه می شوم ... گاهی دنیا وار خودخواه می شوم ... و لحظه ای از ذهنم گذر کرد اگر وی برود پیش خدا برایش بهتر است تا هر شب دردی تحمل کند!

من چه ضعیف بودم این فکر را کردم ! لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم

تماسی گرفته شد و علی رفت!

اولین باری بود مات و مبهوت حتی نگاه کردن به سفیدی دیوار اشکم را جلگه می کردن!

و آن شب قولی دادم!

آن شب به آرزوهای نقاشی شده کنار تختش قولی دادم

آن قول تمام خستگی هایم را به در می کند وقتی یادم می آید .

آن قول باعث شد بعد این همه مدت تحصیل شب تا صب بیدار بمانم که بخوانم که نیوفتم!

آن قول نقطه ثقل هندسه فکریم شد!

که بپذیرم این شرایط را

که تسلیم نشوم،که تحمل کنم،که بجنگم ،که خودم از پسش برمی آیم،که ...

دوست خشن جان

خشونتت را کمی مهربانانه تر کن...

اسباب بازی هایش شده است ست سرم.. پایه سرم ... اتاقش شده است اتاق ایزوله ... هم بازی هایش پرستارهای بخش و هم اتاقی هایش ... خانه اش بیمارستان ...

می دانی

دوست خشن جان

مددکار اجتماعی بیمارستان راست گفت،برای بچه ها دیگر عادی می شوی!

عادی می شوی!

+ خدای من!کمی ... از درد کودکان بیمار،همین لحظه ، همین امشب ... فقط کمی بکاه!خنده بر لبشان جاری ساز ... و انرژی به قلبشان ...

+ خدای درهای باز ... خدای درهای بسته ... ما را از این آستانه بگذران لبخند

 

*نتوانستم قولی که روی آن تاکید داشتم را کامل وفا کنم،ولی از منفی به صفر مطلق هم که رسیده باشم،این دست به زانو شدنم و یاعلی گفتنم ... را مدیون همان قول می دانم ... روحت شاد کوچک مرد بزرگ

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ تیر ،۱۳٩٥ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط we نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت